معنی واژه سرپیچ
4 بازدید
[ سَ ] (نف مرکب) سرپیچنده از فرمان و دستور. || (اِ مرکب) آنچه به سر پیچند. دستار. عمامه : مانندهٔ مار پیچ برپیچ پیچیده سر از کلاه و سرپیچ.نظامی. || کنایه از پینکی و مقدمهٔ خواب که در عرف هند اونگنا گویند. (آنندراج): زندگی را در فراقت هیچ میدانیم ما مرگ را در شام غم سرپیچ میدانیم ما. میرنجات (از آنندراج). || قسمت بالایی لامپ زیر لوله که فتیله از آن گذرد و به پائین درآید و از آنجا با پیچ آن را بالا و پائین توان کشید. (یادداشت مؤلف).