معنی واژه سرپوش
4 بازدید
[ سَ ] (نف مرکب) پوشندهٔ سر. || (اِ مرکب) اعم از مقنعه و سرپوش دیگ و طبق خوان و امثال آن است و سرپوشه و سرپوشنه نیز آمده و آن مخفف سرپوشنده است. (انجمن آرا) (آنندراج). مکبه. نهنبن : ذوالقرنین گفت چرا پیش نیائید و طعام نخورید. سرپوش خوان برداشتند. (قصص الانبیاء ص ۱۹۳). دهل زیر گلیم از خلق پنهان نشاید کرد و آتش زیر سرپوش.سعدی. با خرد گو طیلسان بر خنب می سرپوش کن بر کمیت می نشین خنگ طرب را غوش کن. نزاری قهستانی. طبق ها به سرپوش آراستند ز مخفی یکی خان بیاراستند.نظام قاری. || معجر. خِمار. مقنع : دستار به سرپوش زنان دادم و حقا کآن را به بهین حلهٔ آدم نفروشم.خاقانی. - سرپوش از روی راز افتادن؛ فاش شدن راز. (آنندراج): از بس زده دیگ طاقتم جوش افتاده ز روی راز سرپوش. ناظم هروی (از آنندراج). - سرپوش گذاشتن؛ پنهان کردن. (آنندراج): در پرده مگوی چون سخن حق باشد سرپوش به حرف پخته کس نگذارد. محسن تأثیر (از آنندراج). || در اصطلاح بنایی، آجری که در صندوقه افقی بر روی چهار آجر عمودی نهند. (یادداشت مؤلف).