معنی واژه سرپایان
3 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) عمامه و دستار و شمله و علاقهٔ دستار و مغفر. (برهان) (صحاح الفرس): من آن نیم که دهم آبروی خویش به باد برای درهم و دینار و طاق و سرپایان. شمس فخری (از انجمن آرا). || خود آهن و کلاه زره. (برهان). کلاهی را گویند که در روز جنگ در زیر خود و ترک پوشند. (انجمن آرای ناصری): نه زآهن درع بایستی نه دلدل نه سرپایانش بایستی نه مغفر.دقیقی. || هر چیز نرمی که در زیر کلاه خود و کلاه زره دوزند تا سر را آزار نکند. || ازار که فوته و لنگوته و شلوار باشد. (برهان).