معنی سروقد
7 بازدید
[ سَ رْوْ قَ دد / قَ ] (ص مرکب) که قد او در راستی و موزونی چون سرو بود. سروقامت. بلندبالا. سرواندام : یکی سروقدی و سیمین بدن دلارام و خوشخوی و شیرین سخن. فردوسی. بزم تو از ساقیان سروقد چون بوستان قصر تو از لعبتان قندلب چون قندهار. فرخی. گرد آورم سپاهی دیبای سبزپوش زنجیرزلف و سروقد و سلسله عذار. منوچهری. جوابش داد خورشید سخنگوی نگار سروقد یاسمن بوی.(ویس و رامین). زین سروقدی ماه رخی غرچه نژادی عاشق دو صدش پیش رخ همچو قمر بر. سوزنی. جوانی دید سروقد، ماه خد، گلعذار. (سندبادنامه ص ۱۰۴). چابک و سروقد و زیباروی غالیه خط جوان مشکین موی.نظامی. ز رنگ و بوی تو ای سروقد سیم اندام برفت رونق نسرین و باغ نسرینش.سعدی. هر سروقد که بر مه و خور حسن میفروخت چون تو درآمدی پی کار دگر گرفت.حافظ. خالی مباد کاخ جلالش ز سروران وز ساقیان سروقد گلعذار هم.حافظ.
کلمات همقافیه با «سروقد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «قد» برای سرودن شعر