معنی سروستان
28 بازدید
[ سَ رْ وِ ] (اِ مرکب) از: سرو + ستان (پسوند مکان). جای سرو. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سروزار. جایی باشد که درخت سرو بسیار بود. (برهان) (رشیدی) (آنندراج): این نواها به گل از بلبل پردستان چیست در سروستان باز است به سروستان کیست. منوچهری. و همهٔ کوه درخت بادام و میوه ها و سروستان است. (مجمل التواریخ). سایهٔ خار تو سروستان است خرمن نشو و نما آمده ای.خاقانی. بود در روضه گاه آن بستان چمنی بر کنار سروستان.نظامی. به سروستان شدم وقت سحرگاه سهی سروی دلم بربود ناگاه.نظامی. || (اِخ) نام لحن دهم از سی لحن باربد. (برهان) (رشیدی) (از آنندراج): مطربان ساعت به ساعت بر نوای زیر و بم گاه سروستان زنند امروز گاهی اشکنه. منوچهری.[ سَ رْ وِ ] (اِخ) پهلوی «سرویستان». و بدانجا آثار قصری از عهد ساسانی است. (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نام قصبه ای است در ملک فارس. (برهان). نام دهی است به فارس قصبه مانند در میان شیراز و شهر فسا که قریب هفتصد خانه در آن است. (آنندراج). قصور ساسانی در شش کیلومتری دهکدهٔ جدید سروستان امروزی واقع است. (جغرافیای غرب ایران ص ۳۵۱). درازی آن از بکت تا نظرآباد هفت فرسخ، پهنای آن از ترنک تا قریهٔ شورجه سه فرسخ و نیم. محدود است از جانب مشرق به بلوک فسا و از طرف شمال به بلوک فسا و از طرف شمال به بلوک کربال و حومهٔ شیراز و از سمت مغرب به بلوک کوار و از جانب جنوب به بلوک خفر. (فارسنامهٔ ناصری). رجوع به فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۹ و ۱۴۰ و ایران باستان ص ۱۶۱۶، ۱۶۱۷ و جغرافیای غرب ایران ص ۱۱۷، ۱۱۸، ۱۸۲، ۲۲۹، ۲۵۱ و نزهةالقلوب ص ۱۰۷، ۱۲۴، ۱۸۷، ۲۴۰ شود.[ سَ رْ وِ ] (اِخ) شهری است [ به ناحیت میان کرمان ] میان سیرگان [ سیرجان ] و بم. جایی سردسیر و هوای درست و آبادان و با نعمت بسیار و آبهای روان و مردم بسیار. (حدود العالم).
کلمات همقافیه با «سروستان»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تان» برای سرودن شعر