معنی سرود

معنی سرود

6 بازدید
[ سُ ] (اِ) پهلوی «سرت»، «سروت» (رجوع کنید به سرودن)، بلوچی «سروده» (موسیقی)، افغانی «سرود»(تصنیف، آهنگ)، اوستا «سراوته»(استماع) (رجوع کنید به هوبشمان ص ۷۳۵). (از حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). سخن. (برهان). سخن سرودن و سرائیدن. (آنندراج): مردمان را خرد و رای بدان داد خدای تا بدانند بد از نیک و سرود از قرآن.فرخی. چو دخلت نیست خرج آهسته تر کن که میگویند ملاحان سرودی.سعدی. || خوانندگی و گویندگی مرغان و آدمیان. (برهان). نغمه. (غیاث) (جهانگیری). غناء. (السامی) (دهار) (از نصاب الصبیان). گویندگی و خوانندگی. (رشیدی). نغمه و آواز. (انجمن آرا) (آنندراج): رودکی چنگ برگرفت و نواخت باده انداز کو سرود انداخت.رودکی. هیچ راحت می نبینم در سرود و رود تو جز که از فریاد و زخمه ت خلق را کاتوره خاست. رودکی. سرکس بر پشت رود باربدی زد سرود وز می سوری درود سوی بنفشه رسید. کسایی. همی خورد هر کس به آواز رود همی گفت هر کس بشادی سرود.فردوسی. سرودی به آواز خوش برکشید که اکنونش خوانی تو دادآفرید.فردوسی. من و معشوق و می و رود و سرکوی سرود به سرکوی سرود است مرا گم شده فر. فرخی. چنین گویند که آن هوش گرشاسب است حجت آرند به سرود کرکوی بدین سخن. (تاریخ سیستان). از سخن چیز نیاید بجز آواز ستور مردم است آنکه بدانست سرود از تکبیر. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ۱۹۶). گشتند ستوروار تا کی با رود و می و سرود و ساغر.ناصرخسرو. گر سرودی بر مراد خویش گوید کودکی جز که خواری چیز ناید ز اوستادش جز جفا. ناصرخسرو. طنبوری هشت رود ساخته اند همی زدند و سرود همی گفتند و نشاط همی کردند. (مجمل التواریخ). حنجره در سرود نیک آید جامهٔ غم کبود نیک آید.سنایی. خروش و جوش تو از بهر بود و نابود است که از سرود گروهی است شورش و غوغا. خاقانی. سرود پهلوی در نالهٔ چنگ فکنده سوز آتش در دل سنگ.نظامی. نوای نظم او خوشتر ز رود است سراسر قولهای او سرود است.نظامی. ز دوستان آواز رود و بانگ سرود بر آسمان شده وز دشمنان نفیر انین. سعدی. ساقی بصوت این غزلم کاسه میگرفت میگفتم این سرود و می ناب میزدم.حافظ. در آسمان نه عجب گر بگفتهٔ حافظ سرود زهره برقص آورد مسیحا را.حافظ. || رقص و سماع. (برهان). سماع. (صحاح الفرس) (غیاث) (السامی). - امثال: سرود به مستان یاد دادن؛ مثلی است مشهور، در مقامی گویند که شخصی کاری را که بدان اشتغال میداشت از چند روز فراموش کرده باشد و به تقریبی کسی به او یاد دهد و این دادن سبب ترغیب و تحریک او گردد بر آن امر. (آنندراج): بذوق ناله ای امروز میتوان جان داد که عندلیب سرودی به یاد مستان داد. میرزا مفاخر حسین ثاقب (از آنندراج).
[ سَ رْ وَ ] (اِ) سرواد که نظم و نثر و شعر و افسانه و قصه باشد. (برهان).

کلمات هم‌قافیه با «سرود»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ود» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید