معنی واژه سرهمرد
6 بازدید
[ سَ رَ / رِ مَ ] (ص مرکب) پاک مرد و مرد بیغش و بی ریا. (آنندراج): من همانا که نیستم سره مرد چون نیم مرد رود و مجلس و کاس. ناصرخسرو. زید آن سره مرد مهرپرورد کای رحمت باد بر چنین مرد.نظامی. گفت للََّه و فی اللََّه ای سره مرد آن کن از مردمی که شاید کرد. نظامی (هفت پیکر ص ۲۳۹). بخور ای نیک سیرت سره مرد کان نگون بخت گرد کرد و نخورد.سعدی.