معنی سرمق
8 بازدید
[ سَ مَ ] (معرب، اِ) معرب سرمه، نام تره که آن را به هندی بتهوا گویند. (غیاث) (آنندراج). شرنگ و آن گیاهی است پهن برگ، خوردن دو درهم تخم سائیدهٔ آن سه هفته تریاق است مر استسقا را و اکثار آن مورث هلاکت. (منتهی الارب). معرب از سرمج فارسی و آن قطف است. (تحفهٔ حکیم مؤمن). تعریب سرمک است. (شرفنامهٔ منیری). اسپاناخ. (الفاظ الادویه). سرنگ. (مهذب الاسماء): به دفع زهر به دانا نموده ای تریاق به نفع طبع به بیمار داده ای سرمق.انوری.[ سَ مَ ] (اِخ) شهری است در فارس در بلوک اصطخر. (از معجم البلدان). شهری است به اصطخر. (منتهی الارب). شهرکی کوچک است و ناحیتی است همه احوال آن همچنان اقلید است. اما زردآلو است آنجا که در همهٔ جهان مانند آن نباشد به شیرینی و نیکویی و زردآلو کشته از آنجا به همه جایی برند و آبادان است. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۴). رجوع به نزهةالقلوب ص ۱۲۲ شود.
کلمات همقافیه با «سرمق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «مق» برای سرودن شعر