معنی سرفکنده
6 بازدید
[ سَ فَ / فِ کَ دَ / دِ ] (ن مف مرکب) سرافکنده. شرمسار. خجل : خورشید سرفکنده و مه خویشتن شناس مریخ نرم گردن و کیوان فروتن است.انوری. نزد رئیس چون الف کوفی آمدم چون دال سرفکنده خجل وار میروم. خاقانی. چو مریم سرفکنده ریزم از طعن سرشکی چون دم عیسی مصفی. خاقانی (دیوان چ سجادی ص ۲۴). پیوسته پیش حکمت چون سرفکنده ام من زین بیش سر میفکن چون شمع در کنارم. عطار. به کوی میکده گریان و سرفکنده روم چرا که شرم همی آیدم ز حاصل خویش. حافظ. گر بر در این میر تو ببینی مردی که بود خوار و سرفکنده. یوسف عروضی. || سرفروهشته. سربزیرافکنده. سرفروبرده : مرا آید ز بوتیمار خنده لب آبی نشسته سرفکنده.عطار. گویند پشه بر لب دریا نشسته بود در فکر سرفکنده بصد عجز و صد نوا.عطار.
کلمات همقافیه با «سرفکنده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر