معنی سرف
11 بازدید
[ سَ ] (ع مص) خوردن سرفه برگ درخت را. || پرورش بد کردن مادر بچه را با فزونی شیر. (منتهی الارب).[ سَ رَ ] (ع مص) خطا کردن. (مصادر زوزنی) (ناظم الاطباء) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج). || فزونی کردن در جاه و در خرج مال. (ناظم الاطباء) (از آنندراج) (منتهی الارب) (اقرب الموارد). اسراف. زیاده روی. سرفه به این معنی سرف است، سرفه خوردن برگ درخت را. (تاج المصادر بیهقی). || سوراخ کردن وی برگ درخت را. (تاج المصادر بیهقی). || ماندن چیز را بغفلت. || فراموش نمودن. (منتهی الارب) (از آنندراج). || (اِمص، اِ) خطا. || خیرگی عقل. (منتهی الارب) (آنندراج) (از اقرب الموارد). || خوکردگی. || حرص بر می و مانند آن. (منتهی الارب) (آنندراج). و فی الحدیث: ان للحم سرفاً کسرف الخمر. (از منتهی الارب).[ سَ رَ / سُ رُ ] (اِ) درد گلو و سینه که بسبب سرفه کردن بهم رسیده باشد. (برهان) (شرفنامه). درد گلو که از کثرت سرفه باشد و سرفیدن مصدر آن است. (آنندراج).[ سُ ] (اِ) سرفه که به عربی سُعال خوانند: پیری مرا به زرگری افکند ای شگفت بی گاه و دود زردم و همواره سرف سرف. کسایی.[ سُ رُ ] (اِ) خاریدن کام. (برهان).[ سُ رُ ] (ع اِ) چیزی است سفید که به بافتهٔ کرمک ابریشم ماند. (آنندراج) (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «سرف»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رف» برای سرودن شعر