معنی سرشاخ
15 بازدید
[ سَ رِ ] (ترکیب اضافی، اِ مرکب) بلندیی را گویند که بر دو جانب پیشانی میباشد. (برهان) (انجمن آرا) (آنندراج) (جهانگیری).[ سَ ] (اِ مرکب) چوبی باشد دراز که بام خانه را بدان پوشند و سرهای آن از عمارت بیرون باشد. (برهان) (از انجمن آرا) (آنندراج) (رشیدی). چوبها باشد که بام خانه بدان پوشند. (صحاح الفرس): افزار خانه ام ز پی بام و پوششش هرچم به خانه اندر سرشاخ و تیر بود. کسایی. به بام چرخ وقار تو پا اگر بنهد همی شکسته شود سقف چرخ را سرشاخ. منصور شیرازی (از رشیدی). - سرشاخ شدن با کسی؛ درافتادن. زورآزمایی کردن. گل آویز شدن. - سرشاخ کسی را گرفتن؛ او را با نشان دادن قوت صوری یا معنوی بجای خویش نشاندن. (یادداشت مؤلف). || نوک شاخهٔ درخت. || شاخهٔ باریک و نازک. || نوک شاخ حیوان. || گلاویزی دو کشتی گیر با هم. (فرهنگ فارسی معین).
کلمات همقافیه با «سرشاخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اخ» برای سرودن شعر