معنی سردرگم
6 بازدید
[ سَ دَ گُ ] (ص مرکب) کنایه از سراسیمه و حیران. (آنندراج). - رشتهٔ سردرگم؛ رشته ای که سرش یافته نشود. (آنندراج): با رگ جان کرده ام پیوند آن موی میان رشتهٔ حبل المتینم رشتهٔ سردرگم است. محسن تأثیر (از آنندراج). رشتهٔ هر عقدهٔ کارم ز بس سردرگم است صد گره افکنده ام تا یک گره وا کرده ام. میر یحیی شیرازی (از آنندراج). - کلاف سردرگم. - مطلب سردرگم؛ مطلب بهم پیچیده : از ستم آن دهن تنگ نشد طاقتم گرچه خیال دلم مطلب سردرگم است. محسن تأثیر (از آنندراج).
کلمات همقافیه با «سردرگم»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «گم» برای سرودن شعر