معنی سرداری
7 بازدید
[ سَ ] (حامص مرکب) سردار بودن. منصب سردار. مقام سردار: به ریاست و سرداری او رضا دادند و بر کفایت و ایالت او عهد بستند و بیعت کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). حاکم شهر ترشروی پیشوایی را نشاید و به سروری و سرداری نپاید. (سعدی). نه هر زنی به دو گز مقنعه است کدبانو نه هر سری به کلاهی سزای سرداری است. کلیجه. ترا رسد به جهان سروری و سرداری. ؟ (از امثال و حکم). || (اِ مرکب) نوعی لباس قدیمی در ایران.
کلمات همقافیه با «سرداری»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ری» برای سرودن شعر