معنی سردار
8 بازدید
[ سَ ] (نف مرکب، اِ مرکب) در پهلوی «سردهار» (قائد، پیشوا، رئیس)، از: سر (رأس، ریاست) +دار (از داشتن). قیاس کنید با سالار، سروان، ساروان. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بمنزلهٔ سر است در پیکر و تن و سپاه به عربی مقدمه گویند و او پیشرو همهٔ سپاه است و لشکر. رئیس. (زمخشری): سردار و امیر ایشان نورالدوله سالاربن بختیار بود. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). امروز بحمداللََّه و المنه به اقبال این دو سردار کامکار و دو پادشاه فرمان روا. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). || پادشاه. || خداوند. (آنندراج) (شرفنامه). پیشوا. صاحب : سردار تاجداران هست آفتاب و دریا نیلوفرم که بی او نیل و فری ندارم.خاقانی. ای قبلهٔ انصار دین سردار حق سردار دین آب از پی گلزار دین از روی دنیا ریخته. خاقانی. رزاق نه کآسمان ارزاق سردار و سریردار آفاق.نظامی. سردار خاندان حسین و حسن که هست روز عدوش تیره تر از دخمهٔ یزید. سیف اسفرنگ. دیباچهٔ مروت و دیوان معرفت لشکرکش فتوت و سردار اتقیا.سعدی. || آنکه در دنبال تمام سپاه برای حراست تمام مردم آید او را دمدار گویند. بعربی اول را مقدمه و آخر را ساقه گویند. (انجمن آرای ناصری).[ سِ ] (اِ مرکب) نام سرخدار است در فومن. (جنگل شناسی ص ۲۵۶). رجوع به سرخدار شود.[ سَ ] (اِخ) متخلص به یغما. مجموعهٔ وی بنام سرداریه ساخته و معروف شده است. رجوع به تاریخ ادبیات ادوارد براون ج ۱ ص ۲۱۷ و ۲۱۹ و یغمای جندقی شود.
کلمات همقافیه با «سردار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر