معنی سرداب
8 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) خانه ای را گویند که در زیر زمین سازند. (برهان). خانه که در زیر زمین سازند تا در گرما به آن پناه برند و آب در آنجا نگاه دارند تا سرد ماند. (غیاث). خانه ای که در زیر زمین سازند برای گرما. معرب است. (منتهی الارب). بنایی است در زیر زمین که در تابستان در آن آب می گذارند تا سرد شود. معرب است. «سرب» یعنی بارد و آب بمعنی ماء است. ج، سَرادیب. (از اقرب الموارد). سردابه. (برهان). خانهٔ زیر زمین. (بحر الجواهر) (دهار) (جهانگیری): مهتران و بزرگان سردابها فرمودند قیلوله را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۱۲۸). او را به مقبرهٔ بابلان بر کنار سردابی که از برای او ترتیب کرده بودند حاضر آوردند. (تاریخ قم ص ۲۱۳). و رجوع به سردابه شود.[ سَ ] (اِخ) از بلوک قونقری نیم فرسخ جنوبی خورجان است. (از فارسنامهٔ ناصری).[ سَ ] (اِخ) دهی در نه فرسخ شمال شکفت است. (از فارسنامهٔ ناصری).[ سَ ] (اِخ) از رستاق دره و طسوج ارونجرد. (تاریخ قم ص ۱۱۶).[ سَ ] (اِخ) دهی جزء دهستان دیزمار خاوری بخش ورزقان شهرستان اهر. دارای ۱۱۰ تن سکنه است. آب آن از چشمه. محصول آن غلات و میوه و محصولات جنگل است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ سَ ] (اِخ) دهی از دهستان یوسف آباد پائین ولایت باخرز بخش طیبات شهرستان مشهد. دارای ۲۳۲ تن سکنه است. آب آن از قنات. محصول آن غلات، پنبه و زیره است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).[ سَ ] (اِخ) موضعی است به بلاد ازد. (منتهی الارب) (معجم البلدان).[ سَ ] (اِخ) دهی از دهستان قوشخانهٔ بخش باجگیران شهرستان قوچان. دارای ۲۴۶ تن سکنه است. آب آن از قنات. محصول آن غلات. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «سرداب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر