معنی سرخیل

معنی سرخیل

7 بازدید
[ سَ خَ / خِ ] (اِ مرکب) رئیس گروه و سردار جماعت. (آنندراج). سرکرده و سرلشکر. (شرفنامهٔ منیری): خالی گردانیدن و آوردن سرخیلان و مقدمان و مردمان آن بقاع را به سیستان. (تاریخ سیستان). ای شمع زردروی که در آب دیده ای سرخیل عاشقان مصیبت رسیده ای. اثیرالدین اخسیکتی. سرخیل سپاه تاجداران سرجملهٔ جمله شهریاران.نظامی. سرخیل تویی و جمله خیلند مقصود تویی همه طفیلند.نظامی. سر و سرهنگ میدان وفا را سپه سالار و سرخیل انبیا را.نظامی. و اختیارالدین را تراکمه سرخیل و سرور خود کردند. (جهانگشای جوینی). لاجرم متوطنان حریم حرم از متابعت آن سرخیل اشرار [ یزیدبن معاویه ] بیزار گشته. (حبیب السیر). محمد جمله را سرخیل و سردار جهان را سنگ کفر از راه بردار. وحشی بافقی. شد به اندک مدتی سرخیل ارباب سخن هرکه از روح فغانی صائب استمداد کرد. صائب.

کلمات هم‌قافیه با «سرخیل»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «یل» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید