معنی سرخجه
6 بازدید
[ سُ خِ جَ / جِ ] (اِ مرکب) سرخزه. سرخژه. سرخچه. رجوع کنید به سرخژه و سرخو. دزفولی «سریزه»، گیلکی «سورخجه». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نوعی از دمیدگی و حصبه باشد که بیشتر کودکان را بهم میرسد و آن جوششی بود سرخ رنگ و علامت آن تب دایمی و بدبویی نفس و اضطراب و بی خوابگی و تشنگی باشد. (برهان) (جهانگیری). حصبه. (محمودبن عمر): در سرخجه بعد روز ثالث ترشی زنهار مده وگرنه بیمارکشی در تنقیه سعی کن بروز اول رگ زن چه دویم بود اگر تیزهشی. یوسفی طبیب (از جهانگیری).
کلمات همقافیه با «سرخجه»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «جه» برای سرودن شعر