معنی سرخاب
5 بازدید
[ سُ ] (اِ مرکب) نوعی از مرغابی باشد سرخ رنگ. گویند مادهٔ آن را مانند زنان حیض برآید، و بعضی گویند پرنده ای است که تمام شب از جفت خود جدا باشد و یکدیگر را نبینند لیکن آواز دهند و بسمت آواز بقصد ملاقات هم آیند، اما ملاقی نشوند و تمام شب بیقرار باشند و چون از جفت جدا شوند جفتی دیگر نکنند و اگر یکی از آنها جفت خود را در آتش بیند او نیز خود را در آتش اندازد و او را خرچال هم میگویند. (برهان). نام بطی است از جنس مرغابی. (آنندراج). طائر معروف که بر کنارهٔ آب نشیند. وجه تسمیه اش آنکه ماده اش بخلاف طیور دیگر بوقت معهود حیض کند. (غیاث اللغات). نام پرنده ای است آبی تیزپر که آن را جود، جغوک، چکاک، چکاو، خرچال، کیوک، مانورک نیز گویند. تازیش ابوالملیح و آن را شواز و قبره نیز نامند و هند جکور خوانند. (شرفنامهٔ منیری): پیش او کی شوند باز سپید چون تذروان سرخ و چون سرخاب. عسجدی (دیوان چ شهاب ص ۱۵). کبک رقاصی کند سرخاب غواصی کند این بدین معروف گردد آن بدان شاهر شود. منوچهری. آن نباشد ولی که چون سرخاب رود از بهر آبروی بر آب.سنایی. || سرخی و غازه ای باشد که زنان با سفیدآب بر روی خود مالند. (برهان). گلگونه که زنان بر روی مالند. (آنندراج). گلگونه و غازه. (غیاث): از خون دل طفلان سرخاب رخ آمیزد این زال سپیدابرو وین مام سیه پستان. خاقانی. بسکه سرخاب روی عمر بشست این سپید آب پشت شهوت جوی.خاقانی. چون ز سرخاب روی شاهد شنگ داده سرخاب را جمال تو رنگ. اوحدی (از جهانگیری). هر شام و سحر عکس گل و نسترن از باغ سرخاب و سفیداب زدی روی هوا را. سلمان ساوجی (از آنندراج). || نام فنی از فنون کشتی. (آنندراج). نام فنی از فنون کشتی و آن دست در کمر حریف انداخته بر زمین زدن است. (غیاث اللغات): ور مخالف که ترا گفت که سرخاب بزن گرچه موی کمرت پیچ خورد تاب بزن. میرنجات (از آنندراج). || خون که بعربی دم خوانند. (برهان). کنایه از خون. (انجمن آرا): تبریز مرا راحت جان خواهد بود پیوسته مرا ورد زبان خواهد بود تا درنکشم آب چرنداب و کجیل سرخاب ز چشم من روان خواهد بود. کمال خجندی (از انجمن آرا). || شراب لعلی. (برهان). شراب که بکنایه او را سرخاب گویند. (آنندراج). شراب. (شرفنامه) (غیاث): تا بریزاند تب غم را ز دل سرخاب نوش بر سر سرخاب رو تا بنگری تبریز را. سیدجلال عضد (از شرفنامه). رسید موسم سرخاب ساقیا برخیز می چو خون سیاوش در پیاله فکن. منصور شیرازی (از آنندراج). || خم شراب. (آنندراج): شد از میخانه ام هر کس تب غم کرد پامالش از این دارالشفا بگذر چو لبریز است سرخابش. مخلص کاشی (از بهار عجم). || نام مقامی از موسیقی. (آنندراج).[ سُ ] (اِخ) نام یکی از نجبای ایران معاصر پیروز یزدگرد. (ولف): یکی پارسی بود بس نامدار که سرخابش خواندی همی شهریار. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۱ ص ۲۲۷۰).[ سُ ] (اِخ) نام پسر افراسیاب که او را سرخه گفتندی. (آنندراج).[ سُ ] (اِخ) سهراب پسر رستم را نیز سرخاب میگفته اند. (برهان). نام پسر رستم که به سهراب مشهور شده است. (آنندراج). نام پسر رستم که او را سهراب هم نام است. (غیاث).[ سُ ] (اِخ) نام رودخانه ای است کوچک در نواحی کابل که آب آن به سرخی مایل است بسبب سرخی خاک رودخانه. (برهان). نام رودی است از نواحی کابل. (آنندراج). نام رودی در نواحی کابل. (غیاث).[ ] (اِخ) ده افشاریهٔ ساوجبلاغ بخش کرج شهرستان تهران. دارای ۴۹۹ تن سکنه است. آب آن از قنات. محصول آن غلات، صیفی، بنشن، لبنیات و انگور است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۱).[ سُ ] (اِخ) نام کوهی است بر جنوب شهر تبریز و متصل است به شهر. (برهان). کوهی است در تبریز و سرخ رنگ و گیاه نروید و آب ندارد. (آنندراج): تا بریزاند تب غم را ز دل سرخاب نوش بر سر سرخاب رو تا بنگری تبریز را. سیدجلال عضد (از جهانگیری).[ سُ ] (اِخ) ده دهستان نیر بخش مرکزی شهرستان تبریز. دارای ۴۵۰ تن سکنه است. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ سُ ] (اِخ) نام محلی کنار راه لاهیجان به رشت، میان حاج آباد و بازگوراب. در ۵۵۶۹۰۰گزی تهران واقع شده است. (یادداشت مؤلف).[ سُ ] (اِخ) نام دهی است از سمنان و هم از سبزوار. (آنندراج).[ سُ ] (اِخ) ابن قارون. از ملوک کیوسیه فرزند سرخاب بوده، در سنهٔ ۴۶۶ هـ . ق. وفات یافت. (ترجمهٔ سفرنامهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۱۸۱).[ سُ ] (اِخ) ابن مهرمردان. از ملوک کیوسیه که مدت بیست سال حکومت کرد. (ترجمهٔ سفرنامهٔ مازندران و استراباد رابینو ص ۱۸۰). از ششمین اسپهبدان طبرستان. (حبیب السیر چ تهران).
کلمات همقافیه با «سرخاب»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «اب» برای سرودن شعر