معنی سرحد
5 بازدید
[ سَ حَ دد / حَ ] (اِ مرکب) حد فاصل در زمین مشترک. (آنندراج) (از بهار عجم). از: سر +حد. مرز. ثغر: تونل و تالخزه دو ده است اندر میان کوه نهاده است بر سرحد میان چگل و خلخ. (حدود العالم). چو آمد به سرحد نزدیک روم شد آراسته یکسر آن مرز و بوم.فردوسی. این مقدمی دیگر بود از سرحد غور و گوزگانان. (تاریخ بیهقی). وزیران او نامه ها که از لشکرها آمده بود از سرحدهاء ممالک او بر وی عرض کردند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۶۶). سرحد میان پارس و اصفهان یزد خواست و یزد و ابرقویه و سمیرم. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۳۱). چون به سرحد ولایت فارس رسید طایفه ای از لشکر عضدالدوله به خدمت او رفتند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سر بندگی بر زمینش نهاده همه نامداران دریا و سرحد.سعدی.
کلمات همقافیه با «سرحد»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حد» برای سرودن شعر