معنی سرجوش

معنی سرجوش

5 بازدید
[ سَ ] (ص مرکب، اِ مرکب) شوربائی را گویند که در اول جوش از دیگ برآرند و به نمک چش خورند. (آنندراج) (برهان) (رشیدی). شوربایی که در اول جوش کشند و آن را سردیگ نامند. (شرفنامهٔ منیری): ز هر خوردی که طعم نوش دارد حلاوت بیشتر سرجوش دارد.نظامی. || بمجاز، صاف هر چیز چون بادهٔ سرجوش و می سرجوش و بوسهای سرجوش. (آنندراج): ز لطفی که سرجوش آن جمله بود گره بست گردون و جنبش نمود.نظامی. گر آشفته شدم هوشم تو بردی ببر جوشم که سرجوشم تو بردی.نظامی. دیده را حسن عرقناک تو بیهوش کند عرق روی تو کار می سرجوش کند. محسن تأثیر (از آنندراج). خراب بادهٔ سرجوش کرده ای ما را بهوش باش که بیهوش کرده ای ما را. ظهوری (از آنندراج). قسمت آدم شد از روز ازل سرجوش فیض جام اول را به خاک آن ساقی رعنا فشاند. صائب (از آنندراج). || کنایه از خلاصه و زبده و اول هر چیز. (برهان). هر چیز صاف و خلاصه. (غیاث): سرجوش خلاصهٔ معانی سرچشمهٔ آب زندگانی.نظامی.

کلمات هم‌قافیه با «سرجوش»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «وش» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید