معنی واژه سربها
3 بازدید
[ سَ بَ ] (اِ مرکب) خون بهای آدمی باشد که بعربی دیت خوانند. (برهان). دیت. (رشیدی). قیمت سر که دیت باشد، چنانکه خون بها که دیهٔ خون است. (انجمن آرای ناصری): تن شمع را روشنی سربها بس که از طشت زر سربهایی نیابی.خاقانی. من کبوترقیمتم در پای دارم سربها آنقدر زری که سوی آشیان آورده ام. خاقانی. منکر بغداد چون شوی که ز قدر است ریگ بن دجله سربهای صفاهان.خاقانی. کرمش چشمه سار مشرب خضر قلمش سربهای خاتم جم. خاقانی. || کنایه از زری است که به حاکم جور دهند و اسیران و گرفتاران را خلاص کنند اعم از آنکه مردم بدهند و خلاص کنند یا خود بدهد و خلاص شود و بعربی فدیه گویند. (برهان). کنایه از زری است که اسیران و گرفتاران داده خود را خلاص سازند. (انجمن آرای ناصری).