معنی واژه سربازی
3 بازدید
[ سَ ] (حامص مرکب) باختن سر. جانفشانی کردن. تا پای جان در رزم ایستادن. جان باختن : در این منزل ز سربازی پناهی ساز خاقانی که ره پر لشکر جادوست نتوان بی عصا رفتن. خاقانی. لشکر دیلم در آن حادثه پای بفشردند و سربازیها کردند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۴۶). کار من سربازی و بی خویشی است کار شاهنشاه من سربخشی است. مولوی (مثنوی دفتر چهارم بیت ۲۹۶۴). ز سربازی در این گلشن چنان خوشوقت میگردم که میریزم چو گل در دامن گلچین زر خود را. صائب (از آنندراج).