معنی واژه سربار
4 بازدید
[ سَ ] (اِ مرکب) بار اندک که بر بار بسیار گذارند و آن را به تازی علاوه خوانند، مبدل سروار و سرواره. (رشیدی) (آنندراج). علاوه. (ملخص اللغات حسن خطیب): وجود خستهٔ من زیر بار جور فلک جفای یار به سربار برنمیگیرد. سعدی (کلیات چ مصفا ص ۴۲۱). کفارهٔ فراغت ایام بیخودی سربار مختتم شده چون روزهٔ قضا. شفیع اثر (از آنندراج). بسکه دارد خاطرم شوق سبکباری اثر زندگانی بار و سربار است عقل کاملم. شفیع اثر (از آنندراج). - امثال: خر را سربار میکشد جوان را ماشاءاللََّه. سربار مال خر بردبار است.