معنی سرب

معنی واژه سرب

9 بازدید
[ سُ / سُ رُ ] (اِ) اوستا «سرو»(سرب)، پهلوی «سرپین» (سربی)، کردی «سیریفت»، بلوچی «سوروپ»، «سوروف»، افغانی «سوروپ»، گیلکی «سورب». رجوع کنید به اسرب، معرب آن نیز «اسرب». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). مخفف اسرب که بعربی آنُک و بهندی سیسا خوانند. (برهان) (آنندراج). اسرب. آنک. (نصاب الصبیان). سرب دارای خواص فیزیولوژیکی و عمومی و بهداشتی است و دارای مسمومیت های حاد و مزمن میباشد. رجوع به درمان شناسی عطایی صص ۴۶۵ - ۴۷۰ شود. یکی از فلزاتی است که از قدیم الایام شناخته شده و جسمی است سفید خاکستری رنگ و بسیار نرم و سنگین و وزن مخصوص آن ۳۳/۱۱ و همیشه در کان بصورت سولفور میباشد و اکثر اوقات محتوی مقدار زیادی سم و یکی از سموم قویّه است و از این جهت استعمال آن در آلات و ادوات طباخی بسی خطرناک میباشد و املاح و ترکیبات این فلز را خارجاً و داخلاً در طب استعمال میکنند و نیز در نقاشی و صنایع مستعمل است. (ناظم الاطباء): و از شهر سامار به دیلمان آهن و سرمه و سرب بسیار خیزد. (حدود العالم). و اندر کوههای فرغانه معدن زر و سیم است بسیار و معدن مس و سرب و نوشادر. (حدود العالم). گروهی اند که ندانند باز سیم ز سرب همه دروغ زن و خربطند و خیره سرند. قریع الدهر (از لغت فرس اسدی چ اقبال ص ۲۹۷). بچشم خرد چیز ناچیز کرد دو صندوق پر سرب و ارزیز کرد.فردوسی. جان تو بی علم چه باشد سرب دین کندت زرّ که دین کیمیاست. ناصرخسرو. نگویی سنگ مغناطیس آهن چون کشد با خود سرب الماس را برد که این حکمت زبر دارد. ناصرخسرو. سیماب دختر است عطارد را کیوان چو مادر است و سُرُب دختر. ناصرخسرو. در آن چه عیب که از سرب بشکند الماس هنر در آنکه ز الماس بشکند پولاد.خاقانی. این هم ز عجایب خواص است کالماس به زخم سرب بشکست.خاقانی. || غار و مغاره. (ناظم الاطباء).
[ سَ رِ ] (ص) پوسیده. (ناظم الاطباء). پوده. (برهان) (آنندراج). فسرده. (ناظم الاطباء) (جهانگیری). افشرده. (برهان) (آنندراج). از هم رفته. (جهانگیری) (ناظم الاطباء) (آنندراج). کهنه و فرسوده. (ناظم الاطباء).
[ سَ ] (ع مص) دوختن درز. (منتهی الارب). دوختن مشک. (محیط المحیط).
[ سَ ] (ع اِ) ستور. (منتهی الارب). شتر و هر چرنده. (محیط المحیط). || چرندگان. (منتهی الارب) (آنندراج). || راه. (منتهی الارب) (آنندراج) (محیط المحیط). || درز. (منتهی الارب). || جانب و سوی. (منتهی الارب) (آنندراج). وجهه. (محیط المحیط). || سینه. (محیط المحیط). || گویند: اذهب فلااَنْدَهُ سربک؛ ای لااردّ؛ مرا حاجتی در تو نیست. در جاهلیت بجای صیغهٔ طلاق گفتندی: اذهبی فلااَنْدَهُ سربک. (منتهی الارب) (محیط المحیط).
[ سَ رَ ] (ع اِ) سوراخ جانوران دشتی. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). سُمج. (مجمل اللغة) (شرفنامه): در هزیمت چون زنی بوق ار بجایستت خرد ور نه ای مجنون چرا می پای کوبی در سرب. ناصرخسرو. || خانهٔ کنده زیر زمین. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب): وز مغرب آفتاب چو سر زد مترس اگر بیرون کنی تو نیز به یمگان سر از سرب. ناصرخسرو. || گیاه. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). || راه پوشیده. || کاریز که از آن آب به باغ رود. || آبی که به مشک ریزند تا دوالهای آن تر و نرم گردد. (ناظم الاطباء) (آنندراج) (منتهی الارب). آب که در مشک نو کنند تا درزهای آن محکم شود. (مهذب الاسماء). || آبی که از مشک روان شود. || آب روان. ج، اَسْراب. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). || از ارباب منازل. (تحقیق ماللهند ص ۲۶۲).
[ سَ رَ ] (ع مص) روان شدن آب از آب دستان. (منتهی الارب) (ناظم الاطباء). چکیدن آب از مشک نو. (تاج المصادر بیهقی) (المصادر زوزنی).
[ سِ ] (ع اِ) گلهٔ آهوان. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (دهار) (منتهی الارب). || جماعت زنان و جز آن. || گروه سنگخوار. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). گروه از پرندگان و از این معنی است گفتهٔ شاعر: أ سربَ القطا هل من یعیر جناحَهُ لعلی الی من قد هویت اطیر. (از محیط المحیط). و قطا، مرغی سنگخوار بود. مؤلف منتهی الارب و به پیروی از او مؤلفان آنندراج و ناظم الاطباء عام را بر خاص اطلاق کرده اند. || پاره ای از خرمابنان. || راه. || حال و شأن. (آنندراج) (ناظم الاطباء). || دل. (آنندراج) (ناظم الاطباء) (منتهی الارب). و از این معنی است: هو واسع السرب؛ ای رخی البال؛ یعنی آسوده خاطر است. (منتهی الارب). || نفس. (آنندراج) (ناظم الاطباء). و منه: هو آمن فی سربه؛ ای نفسه. (آنندراج). || سینه. ج، اسراب. (ناظم الاطباء) (منتهی الارب) (بحر الجواهر).
راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید