معنی سرای
5 بازدید
[ سَ ] (اِ) سَرا. خانه که به عربی بیت خوانند. (برهان). خانه. (آنندراج) (رشیدی). دار. (منتهی الارب) (دهار) (المنجد). منزل. (منتهی الارب): دور ماند از سرای خویش و تبار نه سری ساخت بر سر کهسار.رودکی. سرائی است بر کنار مسجد مکه که آن را دار ابویوسف خوانند آن سرای پیغمبر (ص) بود و در آن سرای از مادر بزاد. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). و اندر وی سرائی است که زبیده کرده است. (حدود العالم). می تند گرد سرای و در تو غنده کنون باز فرداش ببین بر تن تو تارتنان.کسایی. کنون این سرای نشست من است همه زابلستان بدست من است.فردوسی. برفت یار بیوفا و شد چنین سرای او خراب چون وفای او.منوچهری. میدانست که چون وی از این سرای فریبنده برود. (تاریخ بیهقی). چون آنجا رسد یکسره تا سرای پسرم مسعود شود. (تاریخ بیهقی). و سرای بوسهل را فروگرفتند. (تاریخ بیهقی). که ماند نکوکاری ایدر بجای بود با تو نیکی به دیگر سرای.اسدی. بقا بعلم خدا و رسول و قرآن است سرای علم و کلید و درست قرآن را. ناصرخسرو. گیتی سرای رهگذران است ای پسر زین بهتر است نیز یکی مستقر مرا. ناصرخسرو. سرایت آباد و زندگانی بسیار. (نوروزنامه). دایرهٔ تنوره بین ریخته نقطه های زر کرده چو سطح آسمان خط سرای زندگی. خاقانی. امیر ابوالحارث جواب سخت بازداد و فائق به کراهیت از سرای امارت بیرون آمد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). عتبی گوید: از سید ابوجعفر شنیدم که بر در سرای او نوشته است. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). سر و تاج آن پیکر دلربای برآورده تا طاق گنبد سرای.نظامی. نقل است که سرایی عظیم داشت و در آنجا خانه بسیار بوده و تا آن ساعت در آن خانه مقیم بود. (تذکرة الاولیاء عطار). چند گردی گرد عالم بی خبر دل سرای خلوت دلدار کن.عطار. - بستانسرای : نگه داشت بر طاق بستانسرای یکی نامور بلبل خوش سرای.سعدی. - دولت سرای : بیا ساقی آن آب حیوان گوار به دولت سرای سکندر سپار.نظامی. - مهمان سرای : ز قدر و شوکت سلطان نگشت چیزی کم ز التفات به مهمانسرای دهقانی.سعدی. ترکیب های دیگر: - باغچه سرای. حرم سرای. خلوت سرای. خواجه سرای. سرسرای. کاروانسرای. ماتم سرای. مصیبت سرای. وکیل سرای. (ربنجنی).[ سَ ] (نف مرخم) سَرا. سخن گوی و حرف زن که شاعر و قصه خوان باشد لیکن در این دو جا بدون ترکیب گفته نمیشود، همچو مدحت سرای و سخن سرای. (برهان): هزاردستان بر گل سخن سرای چو سعدی دعای صاحب عادل علاء دولت و دین را. سعدی. - بربطسرای : چون در آواز آمد آن بربطسرای کدخدا را گفتم از بهر خدای.سعدی. - چابک سرای : بیار ای سخنگوی چابک سرای بساط سخن را یکایک بجای.نظامی. - دستانسرای : شد از پاسخ مرد دستانسرای فرومانده سرگشته لختی بجای.نظامی. ترکیب های دیگر: - آفرین سرای. افسانه سرای. ترانه سرای. چامه سرای. چکامه سرای. داستانسرای. سخن سرای. سرودسرای. غزل سرای. قصیده سرای. مدحت سرای. مدیحه سرای. نغمه سرای. یاوه سرای. || (اِمص) خوانندگی و سراییدن. (برهان) (اوبهی).[ سَ ] (اِخ) نام شهری است بزرگ و حسن خیز در جانب شمال دارالملک تاتار. (برهان). نام شهری است از ترکستان و آن را سرای باتوخان گفتندی زیرا که باتوخان بن جوجی خان بانی آن بوده و از آن جا تا دربند سه چهار مرحله است. (آنندراج). شهر سرای در کنار شط ولگا و شمال بحر خزر. (تاریخ مغول ص ۱۶۰): از خوارزم بیرون آمد و تا فلان موضع از راه سرای رفت. (تاریخ بخارا). باتو در مخیم خویش که در حدود ایتیل داشت مقام فرمود و شهری بنا نهاد که آن را سرای میخوانند. (جهانگشای جوینی ج ۱ ص ۲۲۲). غرقه کنم به قلزم ایتل وجود خویش گر بشنوم دهند به شهر سرای قرض. عبید زاکانی.[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان شرفخانهٔ بخش شبستر شهرستان تبریز. دارای ۷۴۴ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، حبوب. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان بدوستان بخش هریس شهرستان اهر. دارای ۱۷۳۴ تن سکنه است. آب آنجا از چشمه تأمین میشود. محصول آن غلات، حبوب. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۴).[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان میان آب (بلوک شعیبه) بخش مرکزی شهرستان اهواز. دارای ۱۰۰ تن سکنه است. آب آنجا از رودخانهٔ دز تأمین میشود. (از فرهنگ جغرافیائی ایران ج ۶).
کلمات همقافیه با «سرای»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ای» برای سرودن شعر