معنی سرانجام

معنی سرانجام

11 بازدید
[ سَ اَ ] (اِ مرکب، ق مرکب) عاقبت و آخر کار و سامان کار. (برهان). عاقبت و پایان کار و اینکه گویند کار سرانجام نمودند یعنی به آخر رسانیدند. (غیاث). خاتمه. (مهذب الاسماء). عاقبت کار. چون سامان و سبب هر چیز موجب آخر رسیدن و تمام شدن آن چیز است لهذا مجازاً بمعنی سامان هم آمده. (غیاث) (آنندراج) (شرفنامهٔ منیری) (جهانگیری). آخرالامر: گَواژه که هستش سرانجام جنگ یکی خوی زشت است از او دار ننگ. ابوشکور. سرانجام آغاز این نامه کرد جوان بود چون سی وسه ساله مرد.ابوشکور. سرانجام بختش کند خاکسار برهنه شود آن سر تاجدار.دقیقی. زمین گر گشاده کند راز خویش نماید سرانجام و آغاز خویش.فردوسی. ندانم سرانجام و فرجام چیست بدین رفتن اکنون بباید گریست.فردوسی. نخواهد شهنشاه جز نام نیک بهر کارها در سرانجام نیک.فردوسی. مکش مر مرا کت سرانجام کار بپیچاند از خون من کردگار.فردوسی. سرانجام در بند زندان بمرد کلاه مهی قیصری را سپرد.فردوسی. سرانجام کیخسرو آید پدید پدید آورد بندها را کلید.فردوسی. چو برگیری از کوه و ننهی بجای سرانجام کوه اندرآید ز پای.عنصری. بسا کارا کز آغازش بود خوش سرانجامش بود سوزنده آتش. (ویس و رامین). ... بتواند دانست که نیکوکاری چیست و سرانجام هر دو چون است. (تاریخ بیهقی). سرانجام هم بخت شه بود چیر درآمد سر سخت بدخواه زیر.اسدی. سرانجام سنگی گران از برش فروهشت کافشاند خون از سرش.اسدی. از طاعت تمام شود ای پسر ترا این جان ناتمام سرانجام کار تام. ناصرخسرو (دیوان چ تهران ص ۲۶۱). به خواب اندرون است میخواره لیکن سرانجام آگه کند روزگارش.ناصرخسرو. ز نوکیسه مکن هرگز درم وام که رسوایی و جنگ آرد سرانجام. ناصرخسرو. خداوندا مرا معزول کردی سرانجام همه عُمّال عزل است به توقیع تو ایمن بودم از عزل ندانستم که توقیع تو هزل است. ؟ (از ترجمان البلاغهٔ رادویانی). که بود آنکس که پیل آورد وقتی بر در کعبه که مرغش سنگ باران کرد و دوزخ شد سرانجامش. خاقانی. به نادانی خری بردم بر این بام به دانایی فرودآرم سرانجام.نظامی. عاقبتی نیک سرانجام یافت هرکه در عدل زد این نام یافت.نظامی. درمان اسیر عشق صبر است تا خود به کجا رسد سرانجام.سعدی. گدای نیک سرانجام به از پادشاه بدفرجام. (سعدی). خوشتر از فکر می و جام چه خواهد بودن تا ببینیم سرانجام چه خواهد بودن.حافظ. روز اول رفت دینم در سر زلفین تو تا چه خواهد شد در این سودا سرانجامم هنوز. حافظ. || (اِ مرکب) اسب و سامان. (غیاث): و لشکر خصم از چهل هزار متجاوز است که همه با سرانجام میباشند. (تاریخ گلستانه). و در ورود به آنجا سرانجام احمدشاهی بود به حیطهٔ ضبط درآورد. (تاریخ گلستانه). - سرانجام دادن کاری؛ از عهده برآمدن و درآمدن و پیش رفتن کار. پیش بردن کار. (از مجموعهٔ مترادفات چ هند ص ۲۱۳).

کلمات هم‌قافیه با «سرانجام»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «ام» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید