معنی سرار
10 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) گزین نسب و خالص آن. || غورهٔ خرما. || سرارالوادی؛ بهترین جای وادی. (آنندراج) (منتهی الارب).[ سِ ] (ع اِ) شکنهای کف دست و پیشانی و اَسِرّة جمع آن است. (منتهی الارب). خط پیشانی و کف دست. ج، اسراء، اسره. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || آنچه بریده شود از ناف کودک . || آخرین شب از ماه. (منتهی الارب). محاق : محاق و وقت پنهانی نور [ یعنی ماه را ] بتازی سرار خوانند از بهر آن. (التفهیم ابوریحان بیرونی). شمع را هر روز مرگ و لاله را هر شب ذبول باغ را هر سال عزل و ماه را هر مه سرار. کمال الدین اسماعیل. || (اصطلاح عرفان) عبارت از محاق سالک است در حق در موقع وصول تمام. (فرهنگ مصطلحات سجادی از اصطلاحات صوفیه).[ سِ ] (ع مص) با کسی راز گفتن. (مجمل اللغة). مسارة. با کسی راز کردن. (المصادر زوزنی): صد نشان است از سرار و از جهار لیک بس کن پرده زین هم برمدار.مولوی. تا به ما ما را نماید آشکار که چه داریم از عقیده در سرار.مولوی.[ سَ ] (اِخ) وادیی است در بطن حله. (منتهی الارب).[ سِ ] (اِخ) موضعی است به بلاد عقیم. (منتهی الارب).[ سِ ] (اِخ) موضعی است به حجاز. (منتهی الارب).[ سِ ] (اِخ) وادیی است که صنعا را می شکافد و گاهی که باران آید آب در آن فزون شود و در سنوان ریزد و دریاچه مانندی شود. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «سرار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر