معنی سرادق
7 بازدید
[ سُ دِ ] (ع اِ) سراپرده. ج، سرادقات. (مهذب الاسماء) (منتهی الارب) (دهار). سراپرده و شامیانه. (غیاث) (ربنجنی). و بعضی نوشته اند که این معرب سراپرده است. (آنندراج): بنشین در بزم بر سریر به ایوان خرگه برتر زن از سرادق کیوان.منوچهری. مگر لشکرگه غلمان خلدند سرادقشان زده دیبای اخضر.ناصرخسرو. این کعبه در سرادق شروان سریر داشت وآن کعبه در حدیقهٔ مکه قرار کرد.خاقانی. و سرادق مزعفر در چهرهٔ هفت طارم اخضر کشید. (سندبادنامه ص ۱۱۱). و سرادق جلال و حشمت او را به طناب تأیید مطنب و مقوم گردانید. (سندبادنامه ص ۸). روز بر اوراق نرگس می غلتیدند و شب در سرادقات مسدس که از موم ساخته بودند می خفتند. (سندبادنامه ص ۲۰۱). بر آستان عبادت وقوف کن سعدی که وهم منقطع است از سرادقات جلال. سعدی. پرتو نور از سرادقات جلالش از عظمت ماورای فکرت دانا.سعدی. شه شرق بر که کشیده سرادق دمیده شباهنگ از صبح کاذب. حسن متکلم. ترا علم چو به قاضی القضاة میکردند نبود رایت آفاق این سرادق نور.نظام قاری. || خیمه از پنبه. || غبار بلندرفته. (منتهی الارب). گرد. (مهذب الاسماء). || دود بلند به چیزی گرد گرفته یا عام است. || هر چیز که محیط چیزی باشد. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «سرادق»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دق» برای سرودن شعر