معنی سدید
7 بازدید
[ سَ ] (ع ص) استوار و راست. (منتهی الارب). راست. (مهذب الاسماء). راست و درست و محکم و استوار. (غیاث) (آنندراج): زعیمی بود بناحیت طالقان وی را احمد بوعمرو گفتندی مردی پیر و سدید و توانگر. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۰۰). مردی سدید، جلد، سخندان و سخنگوی تا بخوارزم شود. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۳۱). رکنی سدید و سدی است قوی دیوان عرض را. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۵۰۷). و مردم آن ولایت [فهرج ] همه اهل سنت و جماعت اند و سخت پارسا و سدید باشند. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۱۲۲). و این هر سه مردمان اصیل عاقل، فاضل، زبان دان، سدید بودندی. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۹۲). وعده و قول تو صدق است و صواب عزم تو ثابت و رأی تو سدید.سوزنی. تا فایق جمعی را از غلامان سدیدی بر قصد او تحریص کرد. (ترجمهٔ تاریخ یمینی ص ۷۳). - ناسدید؛ نادرست : گفت حق زَاهل نفاق ناسدید بأسهم مابینهم بأس شدید.مولوی.[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان قصبهٔ بخش حومهٔ شهرستان سبزوار واقع در ۱۵ هزارگزی شمال سبزوار و سر راه مالرو عمومی سبزوار. هوای آن معتدل و دارای ۳۴ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود و محصول آن غلات، پنبه و شغل اهالی زراعت است. راه مالرو دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۹).
کلمات همقافیه با «سدید»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ید» برای سرودن شعر