معنی سدر
10 بازدید
[ سَ / سِ ] (اِ) کُنار را گویند و آن میوه ای است معروف شبیه به آلوچه و در هندوستان بسیار است و بعضی درخت کُنار را گفته اند. گرم و خشک است و قابض، گویند صمغ درخت آن موی را سرخ گرداند و بعضی گویند عربی است. (برهان). بکسر اول و سکون دال، کُنار که میوهٔ معروف است. (غیاث). درخت کُنار. (ترجمان القرآن). کُنار. درختی است. (مهذب الاسماء). درخت کُنار که برگ او را غسول و میوهٔ او را نبق گویند. (دهار) (بحر الجواهر). سدر به کسر، درخت کُنار. سِدْرة یکی، سِدرات و سِدِرات و سِدَرات و سَدِر و سُدور جمع آن است. (منتهی الارب). بفارسی کُنار گویند و مراد از این اسم برگ سائیدهٔ او است و بری او پرخار و ضال نامند و بستانی او کم خار، و ثمرش بزرگتر و لذیذتر است. و ثمرش شبیه بسنجد و خوشبو و شیرین و با اندکی شیرینی زرد و سرخ میباشد. و نشارهٔ چوب او در آخر اول سرد و در آخر دوم خشک و قاطع نزف الدم و رافع قرحهٔ امعاء، و اسهالی که ضعف معده باشد و دافع استسقاء و سپرز و حقنه او به دستور جهت جراحت امعاء و زردش جهت زخمها نافع و قدر شربتش تا هفت درهمست و برگ او جهت زخمها و تنقیهٔ چرک بدن و تقویت موی و منع سقوط آن و تقویت اعصاب و طرد هوام و ضماد او با شراب جهت نضج ورمهای حاد و تحلیل آن مقید و بدستور طبخ تازه و خشک او همین اثر دارد و ثمرش در اول سرد و در دوم خشک و بعضی در اول گرم دانسته اند و نارسیدهٔ ترش او قابض و لزج و مسهل بعصر و رسیدهٔ او قلیل الغذا و دیرهضم و صالح الکیموس و نیم رطل او مسهل صفراء معده و امعا و مطفی حرارت غریبه و خوردن ترش او مانع صعود بخارات بدماغ و رافع صفرا و تشنگی و آب شیرین او مفتح سده و کشندهٔ کرم معده و امعاء، مضر مبرودین و مصلحش گلقند و در مزاج محرور سکنجبین و ثمر خشک او قوی القبض در حمام جهت رفع تری مجرب و دانهٔ او بغایت قابض و ضماد کوبیدهٔ او جهت شکستگی اعضا و باعث سرعت حرکت اطفال مؤثر، و چون دانهٔ نبق را بگلاب آغشته ذرع نمایند از برگ و بار او بوی گل آید و چون بعسل آلوده باشند ثمرش شیرین شود. (تحفهٔ حکیم مؤمن).[ سَ ] (ع مص) فروهشتن موی را. (منتهی الارب) (آنندراج). فروگذاشتن موی. (تاج المصادر بیهقی). || سراسیمه گردیدن و خیره شدن چشم شتر از شدت گرما یا از شدت سرما. (آنندراج) (منتهی الارب). سرگشته شدن. (المصادر زوزنی). سرگشته شدن شتر از گرما. (تاج المصادر بیهقی). خیره شدن چشم. (تاج المصادر بیهقی). تحیر بصر. (بحر الجواهر). سراسیمه گشتن دیده از شدت گرما چنانکه نتواند دیدن. (از اقرب الموارد). || در اصطلاح پزشکی تاریکی باشد که عارض دیده شود هنگام برخاستن از زمین. (از کشاف اصطلاحات الفنون). بیماریی است که بدوار ماند و اکثر کشتی سواران را عارض شود. (آنندراج) (منتهی الارب). و سدر آن را گویند که هرگاه که مردم بر پای خیزد دو چشم او تاریک شود و سر او بگردد و بیم باشد که بیفتد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). علتی باشد که هرگاه که مردم بر پای خیزد چشم او تاریک شود و ضعف اندر آید و سر گشتن پدید آید و زود بگذرد. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). تیرگی چشم که با گرانی و گردش سر پدید آید. (غیاث).[ سَ دِ ] (ع ص) سراسیمه. (منتهی الارب). متحیر. (اقرب الموارد). || خیره چشم. (منتهی الارب). || (اِ) دریا. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ سُ دْ دَ ] (معرب، اِ) بازیی است که با آن قمار میکنند و آن فارسی سدر است. (المعرب جوالیقی ص ۲۰۱). بازیچه ای است مر کودکان عرب را. قرق. (منتهی الارب). بازیچه ای است کودکان را، معرب است. (اقرب الموارد). رجوع به قرق شود.[ سِ دَ ] (ع اِ) از اسمای دریاست. (منتهی الارب) (آنندراج).
کلمات همقافیه با «سدر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «در» برای سرودن شعر