معنی سخی
8 بازدید
[ سَ خی ی / خی ] (از ع، ص) جوانمرد. (منتهی الارب) (آنندراج) (مهذب الاسماء) (دهار). راد. (صحاح الفرس). ج، اسخیاء، سُخَواء. (منتهی الارب): هر چند به تن خویش کاری و سخی باشند و تجمل و آلت دارند. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۲۱۸). صدر سخی که لازم افعال اوست بذل این اسم مشتق است هم از مصدر سخاش. خاقانی. سفله مستغنی و سخی محتاج این تغابن ز بخشش قَدَر است.خاقانی. سخی را به اندرز گویند بس که فردا دو دستت بود پیش و پس.سعدی. - سخی الطبع؛ راد. جوانمرد. گشاده دست. - سخی کف؛ بذال. بخشنده : سخی کفی که دل او کتاب مکرمتست که هیچ آیت از او تا بحشر لاتنسخ. سوزنی. || بعیر سخی؛ شتر لنگ. (منتهی الارب) (آنندراج).[ سَ خْ یْ ] (ع مص) افروختن آتش را در زیر دیگ به بیرون آوردن خاکستر از دیگدان، یا عام است. (منتهی الارب). آتش باز کردن. (المصادر زوزنی). رجوع به سَخْو شود.
کلمات همقافیه با «سخی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خی» برای سرودن شعر