معنی سخنجوی
7 بازدید
[ سُ خَ ] (نف مرکب) متجسس. محقق. کنجکاو. (ولف): پزشکی سراینده برزوی بود به پیری رسیده سخن جوی بود. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۸ ص ۲۵۰۰). بیاید سخن جوی پویان ز پس نبد آگه از راز او هیچکس. فردوسی (شاهنامه چ بروخیم ج ۸ ص ۲۵۹۷).
کلمات همقافیه با «سخنجوی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «وی» برای سرودن شعر