معنی سخر
25 بازدید
[ سُ خَ ] (ع اِ) تره ای است بخراسان. (آنندراج) (منتهی الارب). نباتی است که در اول بهار پدید آید و طعم او ترش شیرین بود و در لون به شبت و برگ همیون مشابهت دارد و او را بدل اشترغار با سرکه استعمال کنند؛ و در کتاب اخبار مرو آورده است که نبات سخر در فصل بهار از ریگ توده ها برکنند. و بوی او خوش و منظر او بغایت خوب بود و طعم او لذیذ و مرغوب، و اندک تلخی در مزهٔ او باشد و ساق نبات او بهم کشیده بود، و آنچه از نبات و در زیر زمین پنهان بود رنگ او سفید بود و آنچه بیرون باشد سبزی بود که بسیاهی مایل باشد و وی سخر را در باب دوا ایراد نکرده است. (ترجمهٔ صیدنه). گرم و خشک بود، مقوی معدهٔ تر بود و سدهٔ جگر بگشاید. بتلخی که در وی هست هضم طعام بکند و به خاصیت قطع بلغم لزج بکند، و سده بگشاید و بادها بشکند و مصروع را نافع بود و مضر بود به محرورمزاج و تب دار. (اختیارات بدیعی).[ سَ خَ / سُ خَ / سُ خُ ] (ع مص) فسوس کردن با کسی. (آنندراج) (منتهی الارب). فسوس کردن و فسوس داشتن. (دهار). افسوس کردن. (تاج المصادر بیهقی). فسوس. (دهار): تا مر مرا تو غافل و ایمن نیافتی از مکر و غدر خویش گرفتی سخر مرا. ناصرخسرو.[ سِ خَ ] (اِخ) دهی است از دهستان ماهیدشت بالا از بخش مرکزی شهرستان کرمانشاه. واقع در ۳۸ هزارگزی جنوب خاوری کرمانشاه و ۲ هزار و پانصدگزی سراب فیروزآباد. هوای آنجا سرد است و ۱۸۵ تن سکنه دارد. آب آنجا از قنات تأمین میشود. محصول آنجا غلات، حبوب، چغندرقند، لبنیات. شغل اهالی زراعت و گله داری است. در دو محل بفاصلهٔ ۱ هزار و پانصدگزی واقع و به سخر علیا و سفلی مشهور است. سکنهٔ پائین ۱۱۰ تن است. (از فرهنگ جغرافیایی ایران، ج ۴).
کلمات همقافیه با «سخر»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خر» برای سرودن شعر