معنی سختی
13 بازدید
[ سَ ] (حامص) مقابل سستی. (آنندراج): زمین زراغن بسختی چو سنگ نه آرامگاه و نه آب و گیا.بهرامی. در نرمی و سختی نصیحت باز نگیرم از او در هیچ جای. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۶). همچو سنگ است تیرش از سختی دم او همچو دمّ فلماخن.نجیبی. گروگان خوهی سرخ و مرغول رومه بسختی چو خاره به تیزی چو خاده. سوزنی. || طاقت. توان : اول کسی که خر را بر مادیان جهانید تا استر زاد او [ فریدون ] بود و گفت بچهٔ این هر دو مرکب باشد از سختی خر و سبکی اسب. (فارسنامهٔ ابن البلخی ص ۳۷). || ضعف. ناتوانی : تا شود جسم فربهی لاغر لاغری مرده باشد از سختی.سعدی. || بلا. مصیبت : نبینی که سختی بغایت رسید مشقت به حد نهایت رسید.سعدی. || مشقت. (ربنجنی). رنج. محنت. دشواری. درد و رنج. صعوبت : بلرزید برزین ز سختی سوار یکی تیر دیگر بزد نامدار.فردوسی. کشیدی سپه را بمازندران نگر تا چه سختی رسید اندر آن.فردوسی. کنون جای سختی و جای بلاست نشستنگه تیزچنگ اژدهاست.فردوسی. ز جستن مرا رنج و سختی است بهر انوشه کسی کو بمیرد بزهر.فردوسی. از تو همه دردسر و از تو همه سختی از تو همه رنج دل و از تو همه تیمار. فرخی. یک هفته زمان باید لا، بلکه دو سه هفته تا دور توان کردن زو سختی و دشواری. منوچهری. گاه آن است که از محنت و سختی برهند جای آن است که امروز کنم من طوبی. منوچهری. مبارکا خدایی که احکام او در سختی و نرمی تهمت پذیر نیست. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۰۹). و حال آنکه هر بلایی دفع شده بود و هر سختی جلاء وطن کرده. (تاریخ بیهقی چ ادیب ص ۳۱۲). پیر شُدَت بر غم و سختی و رنج بر طمع راحت شخص جوان. ناصرخسرو (دیوان چ کتابخانهٔ تهران ص ۳۱۷). بترس سخت ز سختی چو کار آسان شد که چرخ زود کند سخت کار آسان را. ناصرخسرو. مهاجرین و انصار که متابع پیغمبر بودند در حال گرسنگی و سختی و دشواری خلاصی یافتند. (قصص الانبیاء). آن بمن میرسد ز سختی و رنج که به جان مرگ را خریدارم.خاقانی. حدیث عشق از آن بطال منیوش که در سختی کند یاری فراموش.سعدی. - بسختی داشتن؛ در مضیقه و عسرت نگه داشتن : یکی از پادشاهان پیشین در رعایت مملکت سستی کردی و لشکر بسختی داشتی. (گلستان). - بسختی گذاشتن؛ در عسرت و مضیقه قرار دادن : که آسانی گزیند خویشتن را زن و فرزند بگذارد بسختی.سعدی. - سختی بردن؛ رنج بردن. مشقت دیدن. سختی کشیدن : اگر سختی بری ور کام جویی ترا آن روز باشد کاندر اویی. (ویس و رامین). بسا روزگارا که سختی برد پسر چون پدر نازکش پرورد.سعدی. خداوندان کام و نیکبختی چرا سختی برند از بیم سختی.سعدی. چون نعمت سپری شود سختی بری. (سعدی). رجوع به سختی شود. - سختی کردن؛ درشتی کردن. خشونت : بنرمی ز دشمن توان کند پوست چو با دوست سختی کنی دشمن اوست. سعدی. بگفتی درشتی مکن بر امیر چو بینی که سختی کند سست گیر. سعدی. صبری که بود مایهٔ سعدی دگر نماند سختی مکن که کیسه بپرداخت مشتری. سعدی. هزار تندی و سختی بکن که سهل بود جفای مثل تو بردن که سابق کرمی.سعدی.[ سُ ] (اِ) سختو. (ناظم الاطباء). رجوع به سختو شود.
کلمات همقافیه با «سختی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر