معنی سخا
4 بازدید
[ سَ ] (ع اِمص) جوانمردی و کرم و بخشش و دهش. (ناظم الاطباء). جوانمردی. (دهار). سخاء: ای دریغ آن حر هنگام سخا حاتم فش ای دریغ آن گو هنگام وغا سام گراه.رودکی. ایزد آن بار خدای بسخا را بدهاد گنج قارون و بزرگی و توانایی جم.فرخی. از سخای تو ناگوار گرفت خلق را یک سر و منم ناهار.لبیبی. با سرشک سخای او کس را ننماید عظیم رود فرب.عسجدی. کم آزاری و بردباریش خوست دلش با وفا و کفش با سخاست. ناصرخسرو. وگر بجود و سخا و شجاعت و مردی کسی بماندی ماندی ولی حق حیدر. ناصرخسرو. خارش همه شجاعت و بارش همه سخا رسته به آب رحمت و حکمت بر او رطب. ناصرخسرو. مریم گشاد روزه و عیسی ببست نطق کو در سخن گشاد سر سفرهٔ سخا.خاقانی. شاه سخن بخدمت شاه سخا رسید شاه سخا سخن ز فلک دید برترش.خاقانی. چون خوان سخا نهد سلیمان عیسیش طفیل خوان ببینم.خاقانی. ای دست ملک بخ بخ اگر ساغر و شمشیر ماهی و نهنگند تو دریای سخایی.خاقانی. دل کوه از تاب سخای او خون شد. (سندبادنامه ص ۱۳). سخای ابر از آن آمد جهانگیر که در طفلی گیاهی را دهد شیر.نظامی. مغرب و آن قوم سخا دشمنند مشرق و اهلش بسخا روشنند.نظامی. منگر اندر ما مکن در ما نظر اندر اکرام و سخای خود نگر.مولوی. هر که عَلَم شد بسخا و کرم بند نشاید که نهد بر درم.سعدی. - سخا کردن؛ بخشش کردن : خطاست گوئی در نیستی سخا کردن ملامت تو چه سودم کند چو طبع سخاست. مسعودسعد. دریای لطف اوست وگرنه سحاب کیست تا بر زمین مشرق و مغرب کند سخا.سعدی. - سخاپرور؛ سخاپیشه. رجوع بهمین کلمات شود.[ سَ ] (ع اِ) لنگی شتر و شتربچه. (ناظم الاطباء).[ سَ ] (اِخ) ناحیتی است بمصر و قصبهٔ آن سخاست در مصر پایین. (از معجم البلدان).
کلمات همقافیه با «سخا»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «خا» برای سرودن شعر