معنی سخ
4 بازدید
[ سِ ] (اِ) نامی است که در طوالش بدرخت آزاد دهند. رجوع به جنگل شناسی ساعی ج ۱ ص ۲۱۳ و آزاددرخت در همین لغت نامه شود.[ سَ ] (اِ) شوخ که چرک بدن و جامه باشد و بعربی وسخ گویند. (برهان). شوخ و چرک بود که بر جامه و تن نشیند. (اوبهی).[ سِ ] (ص) خوب و خوش. (رشیدی). خوش. (شرفنامه). خوب و نیک. (برهان): از جنید و ز شبلی و معروف یادگاری است ذات فرخ او سخ ایشان گر این چنین بودند ور نبودند اینچنین سخ او. امیرخسرو (از انجمن آرا). || (اِ) خوش و خوشی. (برهان).[ سَ خ خ ] (ع مص) رفتن آب. (المصادر زوزنی). سخ المطر؛ باریدن. (دزی ج ۱ ص ۶۳۷). || دور رفتن در کندن. (آنندراج) (از اقرب الموارد). || دور رفتن در سیر. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || دم بزمین فرو بردن ملخ تا بیضه نهد.[ سُ خ خ ] (معرب، اِ) بیست و چهار من. لغتی است اعجمی. (منتهی الارب). در حدود بیست و چهار رطل است و کلمه فارسی است. (از اقرب الموارد): غور؛ پیمانه ای است مقدار دوازده سخ مر اهل خوارزم را. (منتهی الارب).
کلمات همقافیه با «سخ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «سخ» برای سرودن شعر