معنی سحل
6 بازدید
[ سَ ] (ع مص) یک تاه بافتن. (منتهی الارب). یک توه تافتن. (تاج المصادر بیهقی). یک توه تافتن رسن. (المصادر زوزنی) (از اقرب الموارد). || یک تاب دادن رسن را. (از اقرب الموارد). || پوست باز کردن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (آنندراج) (اقرب الموارد). || تراشیدن. (منتهی الارب) (آنندراج). نَحْت. (اقرب الموارد). || گشادن باد روی زمین را از خاک و خاشاک . (منتهی الارب). || سودن درم. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی). سودن بسوهان. (المصادر زوزنی) (از اقرب الموارد). || نقد کردن درهمها. (منتهی الارب). زود نقد کردن سیم. (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || بتازیانه زدن. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || گریستن. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || ریختن باران. (منتهی الارب) (تاج المصادر بیهقی) (از اقرب الموارد). || دشنام دادن و نکوهیدن. (منتهی الارب). دشنام دادن. (اقرب الموارد). || بانگ کردن استر. (منتهی الارب) (اقرب الموارد).[ سَ ] (ع اِ) جامهٔ از ریسمان یک تاه بافته، ضد مبرم که دو تاه بافته باشد. (منتهی الارب). جامه ای که (تار) آن محکم رشته نشده باشد. (اقرب الموارد). || رسن یک تاب داده. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد). || جامهٔ سپید یا از پنبه. (منتهی الارب) (مهذب الاسماء). || سیم نقد. ج، اسحال، سحول، سُحُل. (منتهی الارب): فاصبح راداً یبتغی المزج بالسحل؛ یعنی نقد از درهمها. (اقرب الموارد).[ سُ حُ ] (ع اِ) رجوع به سَحْل شود.
کلمات همقافیه با «سحل»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حل» برای سرودن شعر