معنی سحط
6 بازدید
[ سَ ] (ع مص) گلو بریدن بشتاب. (منتهی الارب) (اقرب الموارد): سحطه و شحطه؛ ای ذبحه او خنقه. (نشوء اللغة ص ۲۰). || گلو گرفتن طعام کسی را. (منتهی الارب) (اقرب الموارد). || آمیختن آب را در شراب. (منتهی الارب). آمیختن شراب را به آب. (اقرب الموارد). || رها کردن بزغاله را با مادر آن. (منتهی الارب) (از اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «سحط»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «حط» برای سرودن شعر