معنی سحار
5 بازدید
[ سَ حْ حا ] (ع ص) ساحر. (اقرب الموارد). سحر کننده. (آنندراج). جادو. ج، سحارون. (مهذب الاسماء). افسونگر. جادوگر. شعبده باز. (ناظم الاطباء): {/Bیَأْتُوکَ بِکُلِّ سَحََّارٍ عَلِیمٍ.۱-۴۲۶:۳۷/}(قرآن ۲۶/۳۷). بچشمش اندر گفتی کشیده بودستی بسحر سرمهٔ خوبی و نیکویی سحار.فرخی. چشم سعدی بخواب بیند خواب که ببیند بچشم سحارت.سعدی. || مجازاً، شیوا. نغز. که خواننده و شنونده را شیفته سازد: کلک سحار؛ قلم سحار. بیان سحار؛ گفتار شگفت انگیز.[ سِ ] (ع اِ) تره ای است که شتر را فربهی آرد. (منتهی الارب). تره ای است که مواشی را فربه کند. (اقرب الموارد).
کلمات همقافیه با «سحار»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ار» برای سرودن شعر