معنی سحابی
7 بازدید
[ سَ ] (ع اِ) نام ستاره هایی است خرد. ابوریحان آرد: اندر آسمان پنج کوکب است از گونهٔ کاهکشان چون پارهٔ ابر و ایشان را سحابی خوانند. (التفهیم). و کواکب سحابی لنگ ابری بر کمر بسته. (درهٔ نادره چ شهیدی ص ۲۶۵). رجوع به سحابیه شود.[ سَ ] (اِخ) استرآبادی. لطفعلی بیک آذر آرد: از جملهٔ ارباب صلاح و اصحاب فلاح است، مدتی سالک طریق نظم بود، آخرالامر بعد از مجاورت آستانهٔ رضویه بتحصیل علوم و تنبیه و تهذیب اخلاق حسنه پرداخت. از اوست: زآن رو خط مشک سود برخاست آتش بنشست و رود برخاست. نمود روی تو گلهای باغ را چه کنم چو آفتاب برآمد چراغ را چه کنم. (آتشکدهٔ آذر چ بمبئی ص ۱۴۱). صادقی کتابدار در مجمع الخواص نام او را آورده و از او مذمت کرده است ولی صاحب معاصر الکرام سخت او را ستوده. مؤلف الذریعه وفات او را به سال ۱۰۲۱ هـ . ق. نوشته. رجوع به تعلیقات آتشکدهٔ آذر چ شهیدی ص ۵۴ و رجوع به ریاض العارفین و مجمع الفصحا ج ۲ شود.[ سَ ] (اِخ) نجفی. مؤلف مرآت الخیال آرد: مولانا سحابی نجفی، محقق و صاحب حال بود و در مطاوی چهار مصراع رباعی هزاران معانی بلند و مطلب ارجمند ودیعت نهاده و از نعمت خانهٔ معنی بهرهٔ تمام به گرسنه چشمان روشن پیرای بینش (؟) رسانیده به وقت موعود سر در پردهٔ اختفا کشیده و رباعی عناصر اربعه اش از صدمهٔ پنجهٔ اجل مصرع مصرع بل حرف حرف از هم ریخت. اصلش از خاک پاک نجف است و تا آخر عمر از آن خطهٔ متبرکه عزم خروج نکرد و معاصر شیخ ظهوری و شیخ فیضی فیاضی بود. از جمله رباعیات او است: هر کس بدرون خویشتن ره دارد در چشم شه و گدا گذرگه دارد دریا خود و غواض خود و گوهر خود هان غوری کن که این سخن ته دارد. (از مرآت الخیال ص ۸۳ و ۸۴).
کلمات همقافیه با «سحابی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «بی» برای سرودن شعر