معنی سجزی
10 بازدید
[ ] (اِ) نوعی از دهنج است که دهنج نوعی از فیروزه باشد. رجوع به الجماهر بیرونی صص ۱۹۶ -۱۹۷ و رجوع به دهنج در همان کتاب و این لغت نامه شود.[ سَ ] (ص نسبی) منسوب به سجستان که نام اقلیمی است. (الانساب سمعانی). منسوب به سجز یا سجستان که اقلیمی است. (منتهی الارب). معرب سگزی. (منتهی الارب): و زنان آن [ سیستان ] پاکیزه و با حمیت چنانکه ایشان را به دیگر جای اندر پاکیزگی یار نباشد هر چه از آن سجزی خالص باشد مگر آنکه نه از سیستان باشد. (تاریخ سیستان). سجزیان یک زمان بمحاربت باز ایستادند. (ترجمهٔ تاریخ یمینی). رجوع به سگزی و سجستان و سیستان شود.[ سَ ] (اِخ) دهی است از دهستان حومهٔ بخش کوهپایهٔ شهرستان اصفهان واقع در ۳۴ هزارگزی باختر کوهپایه متصل براه شوسهٔ اصفهان به یزد. این ناحیه در جلگه واقع و هوای آن معتدل و دارای ۱۹۸۴ تن سکنه است. آب آنجا از قنات تأمین میشود محصولات آن غلات و پنبه است و اهالی بکشاورزی گذران میکنند صنایع دستی زنان قالی و جاجیم بافی است. دارای دبستان و در حدود ۲۰ باب دکان است. گاراژ و قهوه خانه کنار جاده دارد. (از فرهنگ جغرافیایی ایران ج ۱۰).[ سَ ] (اِخ) ابوالفرج. رجوع به ابوالفرج سگزی در همین لغت نامه و آتشکدهٔ آذر ص ۵۵ و ۸۳ شود.[ سَ ] (اِخ) احمدبن ابراهیم بن محمد السجزی. رجوع به احمدبن ابراهیم... شود.[ سَ ] (اِخ) عبیداللََّه بن سعیدبن حاتم الوائلی البکری. نزیل مصر بود. مردی متقن و مکثر و بصیر بحدیث و سنت بود. و بسیار سفر میکرد. ابوطاهر حافظ گوید: از حبّال پرسیدم که صوری حافظتر است یا سجزی، گفت سجزی از پنجاه کس چون صوری حافظتر است. او در محرم سنهٔ ۴۴۴ هـ . ق. در گذشت. (حسن المحاضره ص ۱۶۲).
کلمات همقافیه با «سجزی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «زی» برای سرودن شعر