معنی ستیغ
11 بازدید
[ سِ ] (ص) ستیخ. شکل بهتر، همین «ستیغ» است. سغدی «ست، یغ، استغ» (سر پا، مستقیم). اگر ستیغ را از ریشهٔ «ستا»(ایستادن) بدانیم اصل سغدی آن مورد اطمینان خواهد بود و «یغ» پسوند صفتی است (رجوع کنید به گوبینو -بنونیست، دستور سغدی ص ۹۵). بهر حال حداقل بهمان درجه محتمل است که کلمهٔ مزبور از ریشهٔ «(س) تیگ» (نوک تیز بودن) و غیره باشد در اوستا «ستیجه» و بنابراین، این کلمه کاملاً با کلمهٔ فارسی «تیغ» و نظایر آن مرتبط است، در عین حال که شکل فارسی و سغدی از میراث مشترک هر دو زبان آمده. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). بمعنی ستیخ است که چیزی راست و راست ایستاده و بلند باشد همچون ستون و نیزه و امثال آن. (برهان). چیزی راست چون نیزه و ستون. (حاشیهٔ فرهنگ اسدی) (شرفنامه). هر چیزی که بالای آن راست و قائم باشد آن را نیز ستیغ گویند. (صحاح الفرس): بدانگه که گیرد جهان گرد و میغ کل پشت چوگانْت گردد ستیغ.ابوشکور. || (اِ) بلندی کوه و قلهٔ کوه. (برهان): تو گفتی کز ستیغ کوه سیلی فرود آرد همی احجار صد من.منوچهری. بر آمد زاغ رنگ و ماغ پیکر یکی میغ از ستیغ کوه قارن.منوچهری. || آسمان. (برهان) (اوبهی) (شرفنامه). آسمان راست باشد. (صحاح الفرس). || ستیز. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). || ستیزندگی و لجاجت. (برهان).
کلمات همقافیه با «ستیغ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «یغ» برای سرودن شعر