معنی ستی
6 بازدید
[ سَ ] (اِ) فولاد و آهن. (برهان) (غیاث). آهنی سخت بود مانند پولاد. (فرهنگ اسدی نخجوانی). آهن و پولاد (آنندراج): زمین چون ستی بینی و آب رود بگیرد فراز و بیاید فرود.ابوشکور. || ظاهراً از ریشهٔ اوستایی «سنئیثیش»(ابزار جنگ) و ظاهراً «ستی» مصحف «سنی» است. (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). نوعی از نیزه و سنان. (برهان) (آنندراج). و نوعی از نیزه و سنان آهنی باشد سخت چون پولاد و بر سر تیر و داس نهند. (صحاح الفرس). شمس فخری در فرهنگ معیار جمالی بفتح نون آورده و با نی و کی قافیه کرده، و در لغت ستی آهنی باشد که بر سر نیزه یا داس نهند و معنی سنان از آن فهمیده میشود و قطعه اش این است : شاه ایام شیخ ابواسحاق ای کلاه تو رشک افسر کی آفتاب از خجالت رایت هر سپیده دمی برآرد خوی آب در حلق بدسگالانت عجب است ار نمی شود چو ستی. (از انجمن آرا). || بزبان هندی زن را گویند که خود را با شوهر خود که مرده باشد در آتش اندازد و بسوزد. (برهان) (آنندراج).[ سِ تْ تی ] (ع اِ) برای خطاب به زن آید، یعنی ای شش جهات من، یا آن ملحون است و صواب سیدتی است. (منتهی الارب) (آنندراج): ستی و مهستی را بر غزلها شبی صد گنج بخشی در مثلها.نظامی. هم سرش را شانه میکرد آن ستی با دو صد مهر و دلال و دوستی.مثنوی. نیستم شوهر نیم من شهوتی ناز را بگذار اینجا ای ستی.مثنوی. هین رها کن عشقهای صورتی عشق بر صورت نه بر روی ستی.مثنوی. رجوع به ست شود.[ سِ تْ تی ] (اِخ) بنت موسی الکاظم. (تاریخ گزیده ص ۲۰۶). دختر حضرت موسی بن جعفر معروف به معصومه علیهاالسلام. رجوع به فاطمه شود.[ سِ تْ تی ] (اِخ) نام حضرت مریم. (ناظم الاطباء).
کلمات همقافیه با «ستی»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «تی» برای سرودن شعر