معنی ستمدیده
6 بازدید
[ سِ تَ دی دَ / دِ ] (ن مف مرکب) مظلوم. (آنندراج) (شرفنامه). ملهوف. (منتهی الارب): که با خاک چون جفت گردد تنم نگیرد ستمدیده ای دامنم.فردوسی. ستمدیده را اوست فریاد رس میازید با نازش او بکس.فردوسی. تو گفتی که من دادگر داورم بسختی ستمدیده را یاورم.فردوسی. نبیند دگر روشنی دیده را مگر داد بدْهد ستم دیده را.اسدی. خبر برد صاحب خبر نزد شاه که مشتی ستمدیدهٔ داد خواه.نظامی. تا ستمدیدگان در آن فریاد داد خواهند و شه دهَدْشان داد.نظامی. کجا دست گیرد دعای ویت دعای ستمدیدگان در پیت.سعدی (بوستان). سوز دل یعقوب ستمدیده ز من پرس کاندوه دل سوخته هم سوخته داند.سعدی.
کلمات همقافیه با «ستمدیده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر