معنی سترگ
6 بازدید
[ سُ / سَ / سِ تُ ] (ص) هندی باستان «ستورا» (ضخیم، عریض)، «ستولا» (درشت، ضخیم، بزرگ)، پهلوی «ستورگ»، کردی «اوستور»، استی «ست اور، ست ایر» (بزرگ، قوی)، بلوچی «ایستور»، یودغا «اوستور». (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). مردم بغایت بزرگ جثه و قوی هیکل و درشت. (برهان) (آنندراج). بزرگ و کلان. (غیاث). بزرگ جثه. درشت. (شرفنامه) (آنندراج): بویژه که باشد ز تخم بزرگ چو بی جفت باشد نماند سترگ.فردوسی. بزد بر سر اژدهای سترگ جهانجوی یل پهلوان بزرگ.فردوسی. قوی استخوانها و بینی بزرگ سیه چرده گردی دلیر و سترگ.فردوسی. یکی خورد بر پادشاه بزرگ دگر شادی پهلوان سترگ.اسدی. تو ماهیکی ضعیفی و بحر است این دهر سترگ و بدخوی و داهی. ناصرخسرو. دشمن فرد است بلایی بزرگ غفلت از او هست خطایی سترگ.نظامی. می ستودندش بتسخر کای بزرگ در فلان جا بد درختی بس سترگ.مثنوی. || مردم لجوج ستیزه کار و تند و خشمناک. (برهان). ستیزه کار، لجوج و تندخو. (آنندراج). ستیزه کار و تند و لجوج. (رشیدی). خشمناک. (شرفنامه). سرکش و لجوج و تند. (فرهنگ اسدی): ستوده بود نزد خرد و بزرگ که در رادمردی نباشد سترگ.فردوسی. پذیرفته ام از خدای بزرگ که دل بر تو هرگز ندارم سترگ.فردوسی. بدین خوی سترگ و چشم بر شرم بدان کردار و گفتار بی آزرم. (ویس و رامین). مر او را پدر هست مردی بزرگ نباید شدن با چنان کس سترگ. شمسی (یوسف و زلیخا). || بی آزرم. (برهان) (فرهنگ اسدی): مر مرا ای دروغگوی سترگ تالواسه گرفت از این ترفند.خفاف. جاف جاف است و شوخگین و سترگ زنده مگذار دول را زنهار.منجیک.
کلمات همقافیه با «سترگ»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «رگ» برای سرودن شعر