معنی سترده
7 بازدید
[ سِ / سُ تُ دَ / دِ ] (ن مف) پاک کرده شده. || حک شده. || برکنده. || تراشیده. (ناظم الاطباء): پیغمبر (ص) با همه یاران احرام گرفته بودند و سرها سترده و آن حضرت بر شتر نشسته بود. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). مردی بود از گروه قتیبه نامش یزیدبن مسلم و قتیبه او را بیازرده بود و سر و روی او بسترده. (تاریخ طبری ترجمهٔ بلعمی). ریشها سترده و سبلت فرو گذاشته. (مجمل التواریخ). ظاهر درویشی جامهٔ ژنده است و موی سترده. (گلستان).
کلمات همقافیه با «سترده»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ده» برای سرودن شعر