معنی ستاندن
6 بازدید
[ سِ دَ ] (مص) گرفتن. (آنندراج). بدست آوردن. تحصیل کردن : شما را همه پاک برنا و پیر ستانم زر و خلعت از اردشیر.فردوسی. کنون می ستاند همی باژ و ساو ز دستان بهر سال ده چرم گاو.فردوسی. بگوید بدو هر چه داند ز شاه اگر سر دهد یا ستاند کلاه.فردوسی. مهربانی نکنی بر من و مهرم طلبی ندهی داد و همی داد ز من بستانی. منوچهری. رقعه بنمودم دوات دار را گفت بستان، بستد و به امیر داد. (تاریخ بیهقی). بشش طریق جبایت ستاندم از عامه ز خانه و ز دکان و ز باغ و ضیعت و تیم. سوزنی. با گُرْسنگی قوت پرهیز نماند افلاس عنان از کف تقوی بستاند.سعدی. خراج اگر نگزارد کسی بطیبت نفس بقهر از او بستانند مزد سرهنگی. سعدی (گلستان). || رفع کردن. برداشتن. از میان بردن. برطرف کردن : و با داروهای خنک تیزی آن بستانند. (ذخیرهٔ خوارزمشاهی). - بازستاندن؛ بازگرفتن : من چراغم نور داده بازنستانم ز کس شاه خورشید است و اینک نور داده بازخواست. خاقانی.
کلمات همقافیه با «ستاندن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر