معنی ستاره زدن
6 بازدید
[ سِ رَ / رِ زَ دَ ] (مص مرکب) قبه و خیمه و خرگاه برپای کردن. (آنندراج): بر سر رستم ستاره زده بودند که او را سایه همی داشت، باد برآمد و آن سایه بان بر آن افکند. (ترجمهٔ تاریخ طبری بلعمی). یکی خیمهٔ پرنیان ساخته ستاره زده جای پرداخته.فردوسی. دهی دید خوش دل بدو رام کرد ستاره زد آنجا و آرام کرد.اسدی. فلک فزون شود ار لشکرش ستاره زنند زمین کم آید اگر دامن خیام کشند. ابورجائی غزنوی (از آنندراج). و رجوع به ستاره شود.
کلمات همقافیه با «ستاره زدن»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «دن» برای سرودن شعر