معنی ستارهسوخته
5 بازدید
[ سِ رَ / رِ تَ / تِ ] (ص مرکب) کنایه از مُدْبَر و بداختر. (آنندراج) (بهار عجم): نسوخته ست بهیچ آتشی دو بار سپند ستاره سوختگان ایمنند از دوزخ. صائب (از آنندراج). نظیری نظیر او نتواند گردید. اختری ستاره سوختهٔ او باشد. (درهٔ نادره چ شهیدی ص ۷۴). || (اصطلاح علم هیأت) سوختن ستاره آن بود که با آفتاب سهم آید و بشعاع آفتاب روشنایی ستاره از میان رود. (از التفهیم).
کلمات همقافیه با «ستارهسوخته»
مشاهده واژگان هموزن و همآهنگ ختمشده به «ته» برای سرودن شعر