معنی ستادن

معنی ستادن

8 بازدید
[ سَ / سِ دَ ] (مص) پهلوی پازند «ستاتن»، هندی باستان، سانسکریت ریشهٔ «ستا» (دزدیدن)، اوستا «تایو» (دزد). هوبشمان شکل مصدری اصلی را «سیتادن»دانسته «ستدن» فارسی «ستادن»، در پهلوی «ستاتن»، ارمنی «ستان -ام»(دریافت کنم). (حاشیهٔ برهان قاطع چ معین). ایستادن. (برهان) (آنندراج): بیامد بدرگاه مهران ستاد برِ تخت او رفت و نامه بداد.فردوسی. فریبرز با رستم کینه خواه ستادند با نیزه در قلبگاه.فردوسی. که ما بندهٔ خاک پای توایم ستاده بتدبیر و رای توایم.فردوسی. ستاده جوانی بکردار سام بدیدش که میگشت گرد کنام.فردوسی. به قضا حاجت پیش تو ستادستم وز حلیمی بتو اندر نفتادستم.منوچهری. چندان مردم به انتظار ستاده که آن را اندازه نبود. (تاریخ بیهقی). کس آمد که دژبان این کوهسار ستاده ست بر در به امّید بار.نظامی. بساط خسروی را بوسه دادند کمر بستند و در خدمت ستادند.نظامی. ستاده قیصر و خاقان و فغفور یک آماج از بساط پیشگه دور.نظامی. ستاده ملک زیر زرین درفش ز سیفور بر تن قبای بنفش.نظامی. دورویه ستادند بر در سپاه سخن پرور آمد در ایوان شاه. سعدی (بوستان). در چمن سرو ستاده ست و صنوبر خاموش که اگر قامت زیبا بنمایی بچمند. سعدی (بدایع). || بمعنی چیزی گرفتن که ستدن باشد. (برهان) (آنندراج).

کلمات هم‌قافیه با «ستادن»

مشاهده واژگان هم‌وزن و هم‌آهنگ ختم‌شده به «دن» برای سرودن شعر

راهنمای اختصارات لغت‌نامه دهخدا

نشانه‌های اختصاری و معانی آن‌ها

اِ = اسم

اِخ = اسم خاص

اِ صوت = اسم صوت

اِ فعل = اسم فعل

اِ مرکب = اسم مرکب

اِ مص = اسم مصدر

ص = صفت

ص نسبی = صفت نسبی

ن تف = نعت تفضیلی

نف = نعت فاعلی

ن ل = نسخه بدل

ن م = نعت مفعولی

ع = عربی

ظ = ظاهراً

ج = جلد

ج، = جمع

جِ = جمعِ…

جج، = جمع‌الجمع

ججِ = جمع‌الجمعِ…

ص = صفحه

صص = صفحات

مص = مصدر

مص مرکب = مصدر مرکب

ح = حاشیه

حامص = حاصل مصدر

چ = چاپ

|| = نشانه معنی بعدی مدخل

__ = نشانه ترکیب یا زیرمدخل

ق = قید

ق.م. = قبل از میلاد

م. = میلادی

(ص) = صلّی‌الله علیه و آله و سلم

(ع) = علیه‌السلام

(س) = سلام‌الله علیه

فان = فرهنگ اسدی نخجوانی

حفان = حاشیه فرهنگ اسدی نخجوانی

حبط = حبیب‌السیر چاپ طهران

خارج می‌شوید؟

برای خروج از سایت اطمینان دارید؟

برای دسترسی باید وارد شوید